![]() |
|
امین (قسمت ششم) ولي خوب من اونو خوب ميشناختمش . آخرش دوباره باهاش قهر کردم . اون همه ي اتفاقات اون شب رو واسم تعريف کرد ( لب و . . . ) و ميگفت به خدا به زور بوده و . . . . خلاصه هر وقت قهر ميکرديم زنگ مي زد خواهش ميکرد ، گريه ميکرد ميگفت درست ميشم تو بهم کمک کن و . . . . هر دفعه هم مي بخشيدمش ولي اون بدتر ميکرد . ديگه اعصاب واسم نمونده بود به اميد حق . . . خدا حافظ . . .
امین(قسمت پنجم) گذشت و گذشت تا يه شب که حالم خيلي بد بود راه افتادم رفتم تهران بخاطر سونيا . وقتي رسيدم تهران دوستم سعيد زنگ زد بهم و گفت بيا جلو در کارت دارم . من حتي نمي تونستم را ه برم . رفتم جلو در . سوار ماشين سعيد شدم . سعيد گفت امين يه چيزي ميخوام بگم اما نمي دونم چطوري شروع کنم . دو ساعت هي پيچوند آخرش گفت من رفته بودم بيرون که يه دفعه هلينا و سونيا رو ديدم . (هلينا دختر خاله سونيا بود که من سعيد و هلينا رو با هم دوست کرده بودم ) . سونيا با حماد بود تو ماشين دوستاي حماد . امين فقط خدا ميدونه با سونيا داشتن چي کار مي کردن چون هلينا بيرون بودو حالش خوب نبود از ترس . سعيد و حماد آخر دواشون ميشه . زورکي بعد از مدتها سونيا رو ميارن بيرون و ميرسوننشون خونه . سعيد گفت دلم نيومد بهت نگم . من همون موقع از رو عصبانيت لباسمو پوشيدم و ساعت 2:30 نصف شب با سعيد رفتيم دنبال سونيا . به هزار زورو زحمت سونيا رو از خونه کشونديم بيرون . من از سونيا پرسيدم چي شد ولي اون هيچي نگفت .گفتم چرا انقدر بهم دروغ ميگي بازم هيچي نگفت . آخر بهم گفت امين من اگه جنده هم بشم به تو هيچ ربطي نداره در حالي که شب قبلش گفته بود من ميخوام زنت بشم و کلي گريه کرده بود . منم از روي عصبانيت که اين چه حرفي بود که زدش زدم زير گوشش و کلي سرش داد زدم . بعد اومد از ماشين پياده بشه که اصلا دست خودم نبود حولش دادم بيرون و گفتم ديگه اسم امين رو نيار . برگشت بهم گفت امين خيلي آشغالي . وقتي اينو گفت ديگه دست خودم نبود از ماشين پياده شدم زدم زير گوشش بعد گرفتمش چسبوندمش به ديوار گلوش رو گرفتم و داشتم خفش ميکردم که سعيد اومد به زور من رو کشيد کنار منو با سر انداخت تو ماشين (شب احيا بود تو ماه رمضون و همه تو خيابون بودن ) سونيا رو همونجا يه خورده هم اونا بت هم دعوا کردن بعد براي 1 ساعت بعدش قرار دعوا گذاشتن تو ستارخان جلو مسجد . من و سعيد رفتيم هر چي گنده لات تو محل بود ما رفتيم خوبه من تا دو روز فقط خوابيده بودم از جام بلند نشدم اصلا فکرشم نمي کردم که يه روز کسي رو که انقدر دوسش دارم رو بزنم حرف حماد حرفهاي سعيد اون حرفهاي خود سونيا روم خيلي تاثير گذاشته بودن . خيلي بهم ريخته بودم . ديگه نتونستم تحمل کنم بازم بعدش من باز هم بخشيدمش و همرو فراموش کردم و زنگ زدم بهش و اونم مي دونست که دوري از من واسش خيلي سخته برگشت پيشم که اي کاش هيچ وقت بر نمي گشت خلاصه اون هر شب تا آخر وقت با پسراي دانشگاه ميرفت بيرون و قليون ميکشيد و سيگارو هر کاري کردم که اين کارارو نکنه آخرش با هم دعوامون مشد آخرشم ميگفت امين من ميخوام باهات ازدواج کنم تو به من بايد اعتماد داشته باشي
امین (قسمت چهارم) خلاصه رسيد به نزديکهاي امتحانهاي کنکوري که امسال بودو گذشت . راستي اين هم اضافه کنم که تو اين مدت که سونيا با من بود با 3 يا 4 تا پسر ديگه هم بود ولي با اونا تلفني هرف ميزد . ولي بعدش فهميدم که همشونو ديده اونم جايي که ما هميشه با هم مي رفتيم و از اونجا کلي خاطره داشتيم . در حالي که من پاي اين دختر وايسادم حتي با هيچ دختر قريبه اي هم حرف نمي زدم . شب تا صبح بخاطرش گريه مي کردم و هميشه ي خدا ياد اون بودم . نزديکهاي امتحان بود که فهميدم اون پيش روان پزشک ميره . اين رو فرناز بهم گفت . منم رفت اونجا . فهميدم که سونيا بخاطر ترس از زلزله ميره اونجا . خيلي جالب بود . ببخشيد که خيلي واضح ميگم . اينو ميگم که اين دکتراي روانپزشک رو بشناسيد . اون دکتر همش از سکس حرف ميزد . من بعد از يه مدت فهميدم که اون دکتر به همه همين حرفهارو ميزنه . از اونجايي که هم من هم روح الله و هم فرناز پيشش رفتن و واسه هممون ثابت شد . از اونجايي که ميدونستيم سونيا جنبه نداره هر 3تايي دکتر صادقي که تو بالاي ميدون ولي عصر مطب داره يعني تو مرکز مشاوره هستش . که اگه دستم بهش برسه خودم ميکشمش . من رشت قبول شدم و اون زنجان . ما خيلي از هم دور شديم . کلاس هاي من طوري بود که نميتونستم هر هفته برگردم تهران . ولي بخاطر اون برميگشتم ميرفتم مي ديدمش دوباره برميگشتم رشت . تواين مدت سونيا ديگه با هيچ پسري دوست نشد بخاطر من . عشق ما نسبت به هم خيلي زياد شد . و واقعا همديگرو دوست داشتيمو آب هم مي خورديم به هم ميگفتيم . خلاصه يه شب که من بخاطر سونيا داشتم تو ماشين با ، بابام دعوا مي کردم ، سونيا بهم sms دادو گفت با يه پسره دوست شده که اسمش حماد هست . من اون شب مردم و زنده شدم . خيلي ناراحت شدم . وسط اتوبان همت پياده شدم و تا خونه پياده رفتم . ولي باز هم هيچي به سونيا نگفتم . خلاصه گذشت و سونيا هر وقت که من نميومدم تهران با اون ميرفت ميگشت . تمام اميدهاي من از بين رفتن . ديگه سونيايي که 24 ساعته داشت با من تلفني حرف مي زد در روز يک ساعت هم زورکي باهام حرف ميزد . تو 1 روز 1000 تا دروغ بهم ميگفت . انقدي عصبي بودم و مي ريختم تو خودم تمام سلولهاي عصبي بدنم از بين داشتن مي رفتن ، روم خيلي اثر گذاشته بودن . حتي رو قيافم چون خيلي دوسش داشتم . پایان قسمت چهارم امین (قسمت سوم) خود سونيا فکر نمي کرد که دور بودن از من ميتونه خيلي خيلي بهش سخت بگذره اين شد که از اونجايي که دختر قدي بود زنگ زد به فرناز گفت يه زنگ بزنيد به امين بگين من تنهام و راضيش کنيد که به من زنگ بزنه .
از اونجايي که به باباش قول داده بودم که ديگه باهاش حرف نزنم اول بهش زنگ نزدم ولي چون خودم دلم خيلي براش تنگ شده بود بهش زنگ زدم
خلاصه من مثلا نمي دونم که اون خاسته،باهاش حرف زدم
خلاصه دوباره برگشتيم پيش هم که تا سه هفته بعدش دوباره بهم گفت نمي خواد با من بمونه و ميخواد درس بخونه با اين که اصلا راضي نبودم و مي دونستم اين هم يه بازي جديدش هست قبول کردم .
اون واسم يه سگ خيلي گنده خريد و وقتي من خونه بودم با پيک واسم فرستاد .
يه سگ گنده و خيلي نرم .
تو نامش هم نوشته بود که هر وقت دلم براش تنگ ميشه اونو بقلش کنم .
منم اسم اون سگ رو گذاشتم قل قلي . شبها هم با قل قلي مي خوابيدم .
فرناز و زوح الله تو گلد کوییست عضو بودن .
براي اينکه بتونم سونيا رو فراموش کنم منو پرزنت کردن .
هر روز من رو با خودشون مي بردن و مياوردن .
که واقعا ازشون ممنونم چون خيلي بهم کمک کردن . تو اين مدت هم از طريق اونه از سونيا با خبر ميشدم .
سونيا تو اون نامه يه شعر هم نوشته بود .
اين خلاصه اي از اون نامه هست :
سلام ببين اميدوارم با ديدن اين ياد من نيفتي چون به هر حال زياد شبيه نيستيم . درسا تو خوب ، خوب بخون . ( سونيا ) روزي ما دوباره کبوتر هايمان را پيدا خواهيم کرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت منتظریم اینم ایمیل های ما برای ارسال داستان
مسعود: سارا: منتظرتون هستیما یادتون نره امین (قسمت دوم) موضوع اين شد که من نصف شبها تا صبح بهش زنگ ميزدم تا صبح با هم حرف ميزديم .(موقع اين که جفتمون واسه کنکور مي خونديم )
تو اين مدت من و سونيا و دوستش فرناز و دوست پسرش روح الله هميشه با هم بوديم .
روح الله ماشين داشت ما جمع ميشديم هر روز ميرفتيم کافيشاپ . تمام کافي شاپهاي تهران رو ما رفتيم .
ديگه همه کار ميکرديم . بار اول هم من فرناز و روح الله رو تو نمايشگاه کتاب ديدم .
يادش بخير چه بادي بود . موهاي منم بلند،همش رو هوا بود .
خلاصه ما اون روز بيشتر قرفه ها رو ديديم و کلي خريد کرديم .
انقدر مسخره بازي در آورده بوديم که داشتيم از خنده مي مرديم .
قصه ي خنده ي ما تو اون روز وقتي شروع شد که من يه کتاب حافظ واسه سونيا خريدم .
بعد روح و الله شروع کرد خريد کردن واسه فرناز .خلاصه هي از رو خنده واسه دوست دختر هامون چيز ميز ميخريديم .
اون روز پسر عموم ميلاد هم با ما بود که از کاراي ماحرصش در اومده بود .
موقع برگشت هوا بد جوري گرفته بود . نم نم بارون هم ميومد .
خلاصه هوا کاملا عاشقانه بود . منو سونيا اون روز فهميديم که خيلي همديگرو دوست داريم و به هم قول داديم هيچ وقت همديگرو تنها نذاريم
يه روز سونيا با من قهر کرد .
سر هيچي .
من داشتم ديوونه ميشدم .
انقدر زنگ زدم خونشون که آخر سونيا رفت به باباش گفت . بعد برگشت به من گفت اگه تونستي راضي کني بابام رو من هميشه باهات ميمونم . من 2.3بار با باباي سونيا حرف زدم .
آخرم قرار شد که من برم و هر وقت تو زندگيم آدم موفقي بودم برگردم .
من يه 1 هفته ايبه سونيا زنگ نزدم امین (قسمت اول) خوب ايندفعه ديگه اگه خدا بخواد نوبت من هستش . خوب از وسط هاي اين دوره ي 19 ساله شروع مي کنم . اسمم امين هست و نسبتا رومانتيکم . اول دبيرستان بودم و سرم به کار خودم بود . موقع امتحان هاي ترم دوم بود . من از امتحان برگشتم خيلي خوشحال بودم . رفتم تو روم و چت کردم . يه دختري بهم پی ام داد که اسمش سونيا بود . به نظرم خيلي دختر خوبي مي اومد . اونم مثل من امتحانش رو خوب داده بود و خوشحال بود . 3 ساعت با هم چت کرديم . بعد از اين مدت هم نميدونم چرا بهش شماره دادم . يه 1 ساعتي هم پشت تلفن با هم حرف زديم . (ايول روده ) . خلاصه من خيلي خوشحال بودم چون با اولين دختري بود که حرف از دوست داشتن مي زدم . اون روز با تمام خوبيهاش تموم شد . قرار نبود که ديگه زنگ بزنه ولي من نتونستم تحمل کنم و زنگ زدم بهش . خلاصه اين شد که ما با هم دوست شديم . 6 دي سال بعد تازه بالاي پل هوايي ميدون هوايي با هم قرار گذاشتيم . تو اين يک سال خيلي همديگرو دوست داشتيم حتي با اين که همديگرو نديده بوديم . ما باز هم ادامه داديم . موقع زمستون تو برف تو بارون ميومدم بيرون و بهش زنگ مي زدم . اون موقع وظيفه خودم مي دونستم که خيلي کارا بخاطرش بکنم . هر دفعه که مي ديدمش واسش گل مي بردم و يه کادو . هر وقت که از دستم ناراحت ميشد حتي کوچيک همه کار مي کردم که از دلش در بيارم . تو اين مدت من خيلي عوض شده بودم و همه کار بخاطر اون ازم بر ميومد . مثلا شعر نوشتن رو شروع کردم و رفتم تو کلاسهاي نقد ادبي و شدم يه کوچولو نقاد شعر و رمان و فيلم . البته واسه اين کارم هنوز خيلي زوده بشم يه نقاد خوب . خلاصه کتاب شعرم رو فرستادم واسه چاپ که هنوزم تو نوبت مجوز هست
اینم وبلاگ امین حتما بهش سر بزنین
سارا(قسمت پنجم) قسمت آخر اما مسعود(داداش مهدي)اومد آرش رو گرفت و به من گفت سوار موتور شو گيج شده بودم سوار موتور شدم و بهزاد (دوست آرش) منو برد دم خونمون
یه روز بهم گفت زن چراغ خونه اس
پایان سارا(قسمت چهارم) آرش منو بغل كرد و گذاشت رو موتور پاهاشو گذاشت رو پاهام دستامم محكم گرفت من فقط جيغ ميزدم مردم هم مثل ماست نگاه ميكردن
بهش گفتم همین ؟ گفت همین..........
پایان قسمت چهارم سارا(قسمت سوم) آبان 82 (ماه رمضان)بود داشتم از خونه ي مهسا اينا بر ميگشتم كه ديدم مهدي و بهروز و دوتا دختره از جلوي من در اومدند
پایان قسمت سوم
|
صفحه اصلي پست الکترونیک بهمن 1384 دی 1384 پیوندها دختراي بي جنبه نيان تو اوخ ميشن برو بابا دلت خوشه (سارا) مهدی وحید_64_64 و این نیز بگذرد مریم و سعید سپیده(رد پا) جوکای با حال برای آدمای با حال دانلود بهترین ها جدیدترین اس ام اس های دنیا اینجاست از جنس بودن امین مهسا فرزاد ترانه های مینا مانيا |